|
براي انسان های بزرگ هيچ بن بستي وجود ندارد يا راهي خواهند یافت یا راهی خواهند ساخت + نوشته شده در شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387 9:31 AM توسط یه دختر ایرونی |
فیلسوفی همراه با شاگردانش در حال قدم زدن دریک جنگل بودند و درباره اهمیت ملاقات های غیرمنتظره گفتگو می کردند. بر طبق گفته های استاد تمامی چیز هایی که در مقابل ما قرار دارند .به ما شانس و فرصت یادگیری و یا آموزش دادن را می دهند. در این لحظه بود که به درگاه و دروازه محلی رسیدند که علیرغم آنکه در مکان بسیار مناسب واقع شده بود.معذالک ظاهری بسیار حقیرانه داشت. شاگرد گفت : -این مکان را ببینید.شما حق داشتید.من در اینجا این را آموختم که بسیاری از مردم ،در بهشت بسر می بردند ، اما متوجه آن نیستند و همچنان در شرایطی بسیار بد و محقرانه زندگی می کنند. استاد گفت: - من گفتم آموختن و آموزش دادن مشاهده امری که اتفاق می افتد، کافی نمی باشد. بایستیدلایل رابررسی کرد.پس فقط وقتیاین دنیارادرک میکنیم که متوجهعلتهایشبشو یم. سپس در آن خانه را زدند و مورد استاد خطاب به پدر خانواده می گوید: - شما در اینجا در میان جنگل زندگی می کنید،در این اطراف هیچ گونه کسب و تجارتی وجود ندارد؟چگونه به زندگی خود ادامه می دهید؟ و آن مرد نیز در آرامش کامل پاسخ داد: - دوست من ما در اینجا ماده گاوی داریم که همه روزه ،چند لیتر شیر به ما می دهد.یک بخش از محصول را یا می فروشیم و یا در شهر همسایه با دیگر مواد غذایی معاوضه می کنیم.با بخش دیگر اقدام به تولید پنیر ،کره و یا خامه برای مصرف شخصی خود می کنیم.و به این ترتیب به زندگی خود ادامه می دهیم. استاد فیلسوف از بابت این اطلاعات تشکر کرد و برای چند لحظه به تماشای آن مکان پرداخت و از آنجا خارج شد.در میان راه،رو به شاگرد کرد وگفت: - آن ماده گاو را از آنها دزدیده و از بالای آن صخره روبرویی به پایین پرت کن. - اما آن حیوان تنها راه امرار معاش آن خانواده است. و فیلسوف نیز ساکت ماند .آن جوان بدون آنکه هیچ راه دیگری داشته باشد،همان کاری را کرد که به او دستور داده شده بود و ان گاو نیز در آن حادثه مرد. این صحنه در ذهن آن جوان باقی ماند و پس از سالها ،زمانی که دیگر یک بازرگان موفق شده بود،تصمیم گرفت تا به همان خانه بازگشته و با شرح ما وقع از آن خانواده تقا ضای بخشش و و به ایشان کمک مالی نماید. اما چیزی که باعث تعجبش شد این بود که آن منطقه تبدیل به یک مکان زیبا شده بود با درختانی شکوفه کرده،ماشینی که در گاراژ پارک شده و تعدادی کودک که در باغچه خانه مشغول بازی بودند.با تصور این مطلب که آن خانواده برای بقای خود مجبور به فروش آنجا شده اند،مایوس و ناامید گردید.لذا در را هل دادووارد خانه شد و مورد استقبال یک خانواده بسیار مهربان قرار گرفت. سوال کرد: - آن خانواده که در حدود 10 سال قبل اینجا زندگی می کردند کجا رفتند؟ جوابی که دریافت کرد،این بود: - آنها همچنان صاحب این مکان هستند. وحشت زده و سراسیمه و دوان دوان وارد خانه شد.صاحب خانه اورا شناخت واز احوالات استاد فیلسوفش پرسید.اما جوان مشتاقانه در پی آن بود که بداند چگونه ایشان موفق به بهبود وضعیت آن مکان . زندگی به آن خوبی شده اند. آن مرد گفت: - ما دارای یک گاو بودیم،اما وی از صخره پرت شد و مرد.در این صورت بود که برای تامین معاش خانواده ام مجبور به کاشت سبزیجات و حبوبات شدم.گیاهان و نباتات با تاخیر رشد کردند و مجبور به بریدن مجدد درختان شدم و پس از ان به فکر خرید چرخ نخ ریسی افتادم و با آن بود که به یاد لباس بچه هایم افتادم ،و با خود همچنین فکر کردم که شاید بتوانم پنبه هم بکارم.به این ترتیب یکسال سخت گذشت،اما وقتی خرمن محصولات رسید،من در حال فروش و صدور حبوبات ،پنبه و سبزیجات معطر بودم .هرگز به این مسئله فکر نکرده بودم که همه قدرت و پتانسیل من دراین نکته خلاصه میشدکه : چه خوب شدآن گاو مرد. پائولوکوئیلو + نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت 1387 8:16 AM توسط یه دختر ایرونی |
+ نوشته شده در چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1387 2:55 PM توسط یه دختر ایرونی |
اونقدر دلم برا اینجا تنگ شده! ولی وقتی میشینم جلو کامپیوتر صدای مامان در میاد که اگه درس نداری که پاشو یه ذره به من کمک کن. این یه سطر رو هم یواشکی اومدم نوشتم. واسه چی نمی دونم!!!! پ.ن.بابا توروخدا یه کم نظر بدین دیگه!!! نظرای پست قبلیمو دیدم از زندگی نا امید شدم!!!! + نوشته شده در سه شنبه دهم اردیبهشت 1387 9:23 PM توسط یه دختر ایرونی |
زرتشت: عاشق عاشقی باش ، از تنفر متنفر باش ، به مهربانی مهر بورز ، با آشتی آشتی کن ، و از جدایی جدا باش + نوشته شده در پنجشنبه پنجم اردیبهشت 1387 4:19 PM توسط یه دختر ایرونی |
اديسون در سنبن پيري پس از كشف چراغ برق يكي از ثروتمندان آمريكا به شمار مي رفت و درآمد سرشارش را تمام و كمال در آزمايشگاه مجهزش كه ساختمان بزرگي بود هزينه مي كرد. اين آزمايشگاه بزرگترين عشق پيرمرد بود
هر روز اختراعي جديد در آن شكل مي گرفت تا آماده بهينه سازي و ورود به بازار شود در همين روزها بود كه نيمه هاي شب از اداره آتش نشاني به پسر اديسون اطلاع دادند، آزمايشگاه پدرش در آتش مي سوزد و حقيقتا كاري از دست كسي بر نمي آيد و تمام تلاش ماموان فقط جلو گيري از گسترش آتش به ساير ساختمانها است آنها تقاضا داشتند كه موضوع به نحو قابل قبولي به اطلاع پيرمرد رسانده شود پسر با خود انديشيد كه احتمالا پيرمرد با شنيدن اين خبر سكته مي كند و لذا از بيدار كردن پيرمرد منصرف شد و خودش را به محل حادثه رساند و با تعجب ديد كه پير مرد در مقابل ساختمان آزمايشگاه روي يك صندلي نشسته است و سوختن حاصل تمام عمرش را نظاره مي كند پسر تصميم گرفت جلو نرود و پدر را آزار ندهد. او مي انديشيد كه پدر در بدترين شرايط عمرش بسر ميبرد ناگهان پدر سرش را برگرداند و پسر را ديد و با صداي بلند و سر شار از شادي گفت: پسر تو اينجايي مي بيني چقدر زيباست! رنگ آميزي شعله ها را مي بيني؟ حيرت آور است! من فكر مي كنم كه آن شعله هاي بنفش به علت سوختن گوگرد در كنار فسفر به وجود آمده است! واي ! خداي من، خيلي زيباست! كاش مادرت هم اينجا بود و اين منظره زيبا را مي ديد. كمتر كسي در طول عمرش امكان ديدن چنين منظره زيبايي را خواهد داشت. نظر تو چيه پسرم؟ پسر حيران و گيج جواب داد: پدر تمام زندگيت در آتش مي سوزد و تو از زيبايي رنگ شعله ها صحبت مي كني؟ من تمام بدنم مي لرزد و تو خونسرد نشسته اي؟ پدر گفت: پسرم از دست من و تو كه كاري بر نمي آيد،مامورين هم كه تمام تلاششان را مي كنند پس در اين لحظه بهترين كار لذت بردن ازمنظره ايست كه ديگر تكرار نخواهد شد توماس آلوا اديسون سال بعد مجددا در آزمايشگاه جديدش مشغول كار بود و همان سال يكي از بزرگترين اختراع بشريت يعني ظبط صدا را تقديم جهانيان نمود. آري او گرامافون را درست يك سال پس از آن واقعه اختراع نمود !امضا:ناشناس + نوشته شده در چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1387 1:12 PM توسط یه دختر ایرونی |
دلم... + نوشته شده در دوشنبه دوم اردیبهشت 1387 2:52 PM توسط یه دختر ایرونی |
با نام و یاد خدا مطلب این پست رو آغاز می کنم
خدایی که به قول سهراب ، در همین نردیکی است . پای آن کاج بلند ، لای این شب بو ها ! خدای مهربان ، بخشنده و متعال که از جکیع صفاتش بخشندگی و کرمش به رخ مخلوقاتش کشیده شده من نمی دونم بینندگان این وبلاگ چه کیش و آئینی دارن و یا اصلا با خدا راز و نیاز می کنن یا نه اما من به عنوان یک مسلمان شب جمعه رو خیلی دوست دارم و از همه بیشتر دعای زیبای کمیل ! نمی دونم تا به حال این دعا رو خوندید و یا نه اما حتمن یه بار بخونیش یه جای این دعا هست که می گه : خدا اگه من گناهکارم تو منو به جهنم ننداز . چطور می تونه من رو تو جهنم بندازی در حالی که داد می زنم خدا کمکم کن ! در حالی که دوست دارم ! در حالی که ضعیفم و جز تو کسی رو ندارم . نه هرگز این گمان به تو نمی ره که منو بندازی تو جهنم . اصلا بر فرض که انداختی اما از من رو برنمی گردونی که ! به خدا که خودت باشی قسم بهشت بدون تو برام بدتر از جهنمه .... می دونی سراسر این دعا زیبایی و حرفهای عاشقانه است . اونو از دست ندید. + نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1387 11:26 PM توسط یه دختر ایرونی |
به نام خدای خوبی ها..... سلام! الان دارم سعي ميكنم يه حس خوب رو وارد خودم كنم.... چون یه اتفاقای باعث شده دیگه این حسو نداشته باشم.ببخشید بیشتر نمیتونم توضیح بدم!! همتونو دوست دارم بای + نوشته شده در سه شنبه بیستم فروردین 1387 4:54 PM توسط یه دختر ایرونی |
يك هفته غيب شد، درب را كه باز كرد خانم بستش به توپ سرزنش، با لبخند رفت خوابيد، تلفن زنگ زد، مادر خانم گفت شوهرت كليهاش را داد به برادرت، ازش خوب پرستاري كن!. + نوشته شده در پنجشنبه هشتم فروردین 1387 5:15 PM توسط یه دختر ایرونی |
سلام.وای خدا جون دارم از خوشحالی بال در میارم.۲۵ام از طرف مدرسه میبرنمون اردو شیراز.هر چند من پارسال شیراز بودم اما اگه ۲۰ بار دیگ هم برم خسته نمیشم.مخصوصا این دفعه با دوستای باحالم... یعنی لیلا. فرزانه. فائزه. نیلوفر.شاید فهیمه.مهلا.زهره خلاصه دیدم شاید نتونم بهتون عیدو تبریک بگم چون بیستم که میرم کیش.بعدش شیراز.واسه عید هم ایشالا طبس.به قول یکی شدم مارکوپولو!!!!!!!!! پس : دوست ایرونی گلم هر جای دنیا که هستی عیدت پیشاپیش مبارک....
+ نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم اسفند 1386 2:18 PM توسط یه دختر ایرونی |
عشق در لحظه اي پديد مي آيد و دوست داشتن در گذشت زمان اين اساسي ترين تفاوت عشق و دوست داشتن است... + نوشته شده در دوشنبه ششم اسفند 1386 11:14 PM توسط یه دختر ایرونی |
+ نوشته شده در یکشنبه پنجم اسفند 1386 6:29 PM توسط یه دختر ایرونی |
روز 26 بهمن (Valentine) در تقويم جديد ايراني دقيقا مصادف است با روز 29 بهمن که "سپندار مذگان" يا "اسفندار مذگان" نام داشته است. فلسفه بزرگداشتن اين روز به عنوان "روز عشق" به اين صورت بوده است كه در ايران باستان هر ماه را سي روز حساب مي كردند و علاوه بر اينكه ماه ها اسم داشتند، هريك از روزهاي ماه نيز يك نام داشتند. بعنوان مثال روز اول "روز اهورا مزدا"، روز دوم، روز بهمن ( سلامت، انديشه) كه نخستين صفت خداوند است، روز سوم ارديبهشت يعني "بهترين راستي و پاكي" كه باز از صفات خداوند است، روز چهارم شهريور يعني "شاهي و فرمانروايي آرماني" كه خاص خداوند است و روز پنجم "سپندار مذ" بوده است. سپندار مذ لقب ملي زمين است. يعني گستراننده، مقدس، فروتن. زمين نماد عشق است چون با فروتني، تواضع و گذشت به همه عشق مي ورزد. زشت و زيبا را به يك چشم مي نگرد و همه را چون مادري در دامان پر مهر خود امان مي دهد. به همين دليل در فرهنگ باستان اسپندار مذگان را بعنوان نماد عشق مي پنداشتند. در هر ماه، يك بار، نام روز و ماه يكي مي شده است كه در همان روز كه نامش با نام ماه مقارن مي شد، جشني ترتيب مي دادند متناسب با نام آن روز و ماه. مثلا شانزدهمين روز هر ماه مهر نام داشت و كه در ماه مهر، "مهرگان" لقب مي گرفت. همين طور روز پنجم هر ماه سپندار مذ يا اسفندار مذ نام داشت كه در ماه دوازدهم سال كه آن هم اسفندار مذ نام داشت، جشني با همين عنوان مي گرفتند. + نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم بهمن 1386 3:15 PM توسط یه دختر ایرونی |
«وقتى جهان/ از ريشه جهنم/ و آدم/ از عدم / وسعى/ از ريشه هاى ياس مى آيد/ وقتى كه يك تفاوت ساده/ در حرف/ كفتار را/ به كفتر/ تبديل مى كند/ بايد به بى تفاوتى واژه ها/ و واژه هاى بى طرفى/ مثل نان/ دل بست/ نان را / از هر طرف بخوانى/ نان است!» + نوشته شده در پنجشنبه هجدهم بهمن 1386 12:6 PM توسط یه دختر ایرونی |
دختري از پسري پرسيد : آيا من نيز چون ماه زيبايم ؟ تو به انداره ي ماه زيبا نيستي بلکه بسيار زيباتر از آن هستي! + نوشته شده در جمعه دوازدهم بهمن 1386 7:31 PM توسط یه دختر ایرونی |
+ نوشته شده در دوشنبه هشتم بهمن 1386 4:28 PM توسط یه دختر ایرونی |
وقتي خدا داشت بدرقه ام مي كرد بهم گفت : جايي كه ميري مردمي داره كه ميشكنندت ، نكنه غصه بخوري من همه جا باهاتم ، تو تنها نيستي . توي كوله بارت عشق ميذارم كه بگذري ، قلب ميذارم كه جا بدي ، اشك ميذارم كه همراهيت كنه و مرگ كه بدوني برميگردي پيشم... + نوشته شده در یکشنبه سی ام دی 1386 3:18 PM توسط یه دختر ایرونی |
پاهايت را هر كجاي زمين كه بگذاري آن را به خاطر خواهد سپرد. جاهايي قدم بگذار كه وقتي فيلم تكرارگامهايت را گذاشتند از مكانهاي رفته پشيمان نشوي. ميترا سهيل
سردبیر مجله راه زندگی
برگرفته از سرمقاله مجله راه زندگی + نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم دی 1386 3:39 PM توسط یه دختر ایرونی |
در اين زمانه...
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم دی 1386 10:44 AM توسط یه دختر ایرونی |
|